۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

داماد اِفطاری می دهد!

افطار در خیابان http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif

همه دوماد دارن ما هم دوماد داریم http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif دختر به اون شنگولی و دست گلی بهت دادیم که بعد سه سال غلامی کردن برای ما، بهمون یخ در بهشت بدی؟! زمونه دنیا وَردُرون وُبی! (اصطلاح لری!)

با ذوق عکس گرفتم یه وقت فکر نکنه ناراضی ام http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_lol.gif



با این حال، عکسو دوست دارم! http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif

  • موافق [ ۱۴ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • nily ..
    • چهارشنبه ۳۱ خرداد ۹۶

    مَرو اِی آرامش! :|


    از نوبت اول به دوم یک نمره از معدلم کسر شده! پشتکارم ستودنیه!

    مغزم در حالت نرماله و قلبم هم صدای خر و پفش کاملا قابل شنیدنه!

    فقط نگران خانوادم که سکوت کردن...آرامشِ قبلِ طوفان و گردباد و سیل و کتک و داد و بیداد و از این صوبتاست.

    +کاش برادر محسن اینجا بود! :/ سپر خوبیه!

  • موافق [ ۱۵ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۷ ]
    • nily ..
    • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶

    جایی که منم، لایه ی اُزون نیست!

    در کویرم!

    چشمانم، زمین را نشانه می گیرند و ذهنم با خستگی شروع به تجزیه تحلیل می کند!

    ترک خورده است... مثل لب هایم!

    خشک است... مثل هیچ جای بدنم! چون عرق را به خوبی روی پیشانی و تیره ی کمر و جای جای هیکلم حس می کنم! خیس خیسم!

    با انگشت شستم، شقیقه ام را فشار می دهم که نمی دانم کدام قسمت از مغزم است که فعال می شود و مانند کارتون میگ میگ، لامپی بالای سرم روشن می شود! با این فکر، این بار چشمانم گوی طلایی رنگ معلق در آسمان را هدف قرار می دهند! گیرنده های نوری ام زار می زنند که نکن! اما با بی رحمی به نور تیز خورشید زل می زنم! بعد از چند ثانیه با احساس اینکه که سوزن وارد چشمم می شود، اشکم سرازیر می شود! با شوق انگشتم را با اشکانم ( اشک هایم...فکر بد نکنید http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif) تر می کنم و بر روی لبم می کشم! آب، نرمشان می کند! کارم که تمام شد، لبخندی می زنم. 

    چندی نمی گذرد که شیئ ای توجهم را در آن برهوت کرم رنگ، جلب می کند. جلوتر می روم...با دیدن بطری آبی که از قطره های روی بدنه اش می شد به اوج سرمای درونش پی برد، چیزی در وجودم غلیان می کند! ذوقم را با فریاد زدن خالی می کنم و به سمتش می دوم. درش را باز می کنم و بالای سرم می گیرم.

    صدای قلپ قلپش را با هیچ چیز عوض نمی کنم! هیچ چیز!



    پ.ن: آدم وقتی تشنش باشه، ناخودآگاه نوشتش اینجوری از آب در میاد! http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif

  • موافق [ ۱۰ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • nily ..
    • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶

    آنقدر مخم را اَنگولَک کرد تا متقلب شدم!

    دو تن از بلاگر های عزیز در پیرامون تقلب حرف زدند:

    1. سناتور تد {کلیک}

    2. آندرومدآ {کلیک}

    منم که تقلب کردن جزو دغدغه های نفرت انگیزم حساب می شه، دوست دارم در موردش چند کلامی بسخنم!

    نکته: خوندن متن هایی که داخل { } هستن، کاملا دل بخواهیه و اگه حوصله ندارید، نخونید! و توصیه می شه که نخونید!  http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif 


  • موافق [ ۹ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۵ ]
    • nily ..
    • چهارشنبه ۲۴ خرداد ۹۶

    غلط کردن برای همین موقع هاست!

    از مادر تمنا کردم که بگذارد امروز من یک کاری، به جز ظرف شستن قناعت کنم! (به این دلیل "ظرف شستن از دید دیکتاتوری!") در واقع التماسش کردم که ظرف شستن را از لیستِ کوچول موچولِ کارهایم، پاک کند! خوب او هم که دلش از سنگ نیست! با طمأنینه قبول کرد که من غذا را آماده نمایم که چشتان روز خوش ببیند! :دی

    این بلا به سرمان آمد

    نتیجه اخلاقی: ظرف شستن با تمام سختی هایش، حداقل سوختگی ندارد!

    +در تعجبم این فسقل سوختگی چه دردی دارد! خواهر می گوید عصب هایت دارند می میرند! برای شادی روحشان صلوات! http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_sad.gif

  • موافق [ ۱۳ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • nily ..
    • دوشنبه ۲۲ خرداد ۹۶

    جوراب بوگندو در حد باقلوا! :)

    هیچ وقت جوراب هیچ فردی را بو نکنید! اللخصوص جوراب  یک سرباز را!

    هیهات از آن کفش های ساق بلند و چسبان! (استعاره از چکمه های سربازان عزیز) حتی آن بوی نامطبوع موجود در چکمه، از فرط بوی گند خودش، زبان باز می کند و با نهایت عجزش زیر لب زمزمه می کند: " پیف پیف "

    دیگر بینی های ما چه زجری را متحملند!

    حال فکر کنید زمانی که یک سرباز وارد خانه می شود، همه ی اجزای خانواده به صورت اسلو موشن پا به فرار می گذراند و پدر به عنوان فرمانده، دکمه ای مخصوص را فشار می دهد تا ماسک های تنفس از پنکه سقفی خانه، آویزان شوند و مادر هم با پانتومیم مخصوص، طرز استفاده از ماسک ها را به بقیه یاد می دهد. 

    این روند تا جایی ادامه دارد که فرد مذکور، پایش را شست و شو داده و با اسپری، چند عدد پیس پیس در فضای خانه زده!


    +با مقدار زیادی اغراق تقدیم به سربازان -از جمله برادرم- ! :)

  • موافق [ ۱۵ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • nily ..
    • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

    با مشکل جات لباس محلی چه کنم؟!

    اول از هر چیز بگم...نمی دونم عکس گذاشتنم درسته یا نه...اما خوب به نظرم لباس پوشیده ای هستش! نظریه ای دارید، بیان کنید لطفا...اما با استنباط استنتاجی...نه استقرایی...!


    خرداد ماه 96 - مراسم ازدواج دختر خاله با پسر خاله

    وارد تالار می شی...اما این بار نیمچه تفاوتی با دفعات قبل داری و بگی نگی، یه نمه عجیب شدی! طبق معمول اولین کسی که می بینتت عذراست! http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif می دونید مارمولک باسیلیسک چه جور دو زیستیه؟! ( اگه نمی دونی کلیک کن ) دقیقا داشت مثل باسیلیسک می دویید سمتم:

    - نیلییییی!

    فقط برای حفظ ظاهر اندکی لبخند لازم بود! بهم رسید:

    - پوشیدی...!

  • موافق [ ۱۲ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • nily ..
    • جمعه ۱۹ خرداد ۹۶

    اندراحوالات این روز هایم!

    من نمی خواهم "بشنوم" آب دریا، خنک است...
    می خواهم خودم پاچه های شلوارم را بالا بزنم و در خنکای آبی دریا قدم بردارم و غرق شوم در عمق بیست سانتی اش...!
    می خواهم پاهای برهنه ام شاهد جریان آب در لا به لای انگشتانم باشند...
    می خواهم نورون های چشمانم با ذوق، تصاویر دریای نیلگون را به مخ نشسته ام برسانند! :دی 
    می خواهم دور از استرسِ دغدغه هایِ بچه گانه یِ نوجوانی ام، کمی...فقط کمی لبخند بزنم! http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif 

  • موافق [ ۱۰ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • nily ..
    • چهارشنبه ۱۷ خرداد ۹۶

    ظرف شستن از دید دیکتاتوری!

    هیچ چیز به اندازه ی ظرف شستن توان بی حال کردن مرا ندارد. 

    اگر بدانم کدام مخ نشسته ای، این ظرف شستن را رایج کرده، نزدش رفته و دو عدد سیلی حواله ی لپ هایش می کنم. وقتی این حرف را در حضور فرد مستبد و دیکتاتور خانه یا به زبان ساده تر همان مادر، به زبان می آورم، با چشمانش چنان چشم غره ای می رود که دردش از بمب اتمی که بر سر هیروشیما هم خورد، بیشتر است!
    هر چه هوار می زنم : "بابا ایها المستبد! ظرف شستن جان از تنم می رباید. " عذر می خواهم... ولی محل سگ به ما نمی گذارد. هر وقت جرات می کنم و می گویم: "من، ظرف، شستن، نمی کنم! http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif " مقدار زیادی بحث صورت می گیرد و حرف او این است:
    - وقتی بزرگ شدی، مستقل شدی یا هر چیز دیگه ( من هم که اصلا نمی دانم از چه چیز دیگری سخن می گویدhttp://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_biggrin.gif) باید این روحیه ی کدبانویی رو داشته باشی! نه که روز اول مثل مُرده ی نشسته، برگردی اینجا و بگی بیا ظرفامو بشور!
    من- خوب آدم تو موقعیتش قرار بگیره، مجبور می شه اون کارو انجام بده.
    - تو کدوم موقعیت؟! (نگاه مشکوک)
    من نیز وقتی بحث به اینجا می کشد خودم را به آشفتگی می زنم و راست می ایستم و با صدای مثلا بغض داری می گویم:
    - اصلا همه کارات برا اینه که زودتر منو شوهر بدی و از دستم راحت شی!
    و آه...! که در برهه ای از زمان، این حرف نقطه ضعف مادر بود و کمی نرم می شد. چون با خودش می گفت: "اگر همین طور سخت گیری کنم، روحیه ی دخترم خدشه دار می شود و حس اضافی بودن به او دست می دهد." ولی از وقتی فهمید این حرفِ بی ربط من برای رد گم کنی است، همان طور که از اول گفتم دیگر محل سگ هم به من نگذاشت http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif

    + و من خودم همچنان در عجبم بعد از سه سال، کِی قرار است این روحیه ی کدبانویی در من وجود آید...هر چند همین حالا هم با زور و دیکتاتوری، روحیه ی کدبانویی در من وول می خورد! با زور ها...! 
  • موافق [ ۱۳ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • nily ..
    • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶

    مدرسه...؟!سیبیل...؟! :)

    لوکیشن: حیاط مدرسه

    افراد: من، مهسا، سپیده و فاطمه

    زمان: 13 خرداد 96 - ساعت 12:03 ظهر

    سپیده مقنعشو جلو کشید و دوباره عقب برد تا مثلا موهاشو مرتب کنه و بیخیال مکی به آبمیوش زد و در جواب فاطمه گفت:

    - آره بابا هنوز همونطور درس می ده!

    مهسا خواست حرفی بزنه که یه دختر با سرعتِ خرکی، از کنامون با یه حرکتِ خرکانه رد شد و رو به یه دختر دیگه جیغ کشید:

    - وایـــــــــــی! ذلیل مرده کِی موهاتو مِش کردی؟!

    مهسا که حرف تو دهنش ماسیده بود، با خنده گفت:

    - یعنی دیوونه ی شما دهمی هام!

    چشامو تو حدقه گردوندم:

    - چرا ما بعد یه عمر رفاقت اگه همو ببینیم با ذوق می پریم بغل همدیگه و ته ته خلافمون اینه که بگیم خدا نکشتت کی سیبیلتو برداشتی؟!ひげ男爵(笑) のデコメ絵文字

    فاطمه- چه بدونم! وقتش نیست یه ذره پیشرفت کنیم؟! :دی

    همگی خندیدیم...


  • موافق [ ۱۱ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • nily ..
    • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶
    بیانی بودن زیرِ دندونم مزه کرده...

    دلم تنگشه :)