تَمنّای جُلبکی

این تن بمیره...

وقتی یکی ظرف می‌شوره،

جانِ من...مثل اُلاغ ظرف آلوده‌ـتو نذار روی انبوهِ بقیه‌ی ظرفا...

برو زیر فرش قایمش کن اون بُشقابِ کوفتی رو...ولی نذارش توی سینک، جلوی من.

به خدا که دردِ اون ظرف بیشتر از کلِ ظرف نَشُستِه‌هایِ خانمانه...بِ خِداع...


پ.ن: پدر جدیداً یاد گرفته ظرفِ آبِ مُرغامونو می‌ده من، تا جُلبک زُداییش کنم.

من دارم به کجا می‌رم؟!

پ.ن2: صدقه سریِ وب‌هاتان تخلیه‌ شده احساساتم نسبت به سه بازیِ لعنتیِ دیروز. ممنان :)

  • موافق [ ۲۱ ] | مخالف [ ۱ ]
  • نظرات [ ۴۳ ]
    • نیـ ـلی
    • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

    جامِ جهانیِ تی‌آت!

    قرنیه‌ی لرزانِ چشمانت، قلبِ بی‌صدایِ این روزهایم را نشانه گرفته.

    مُژه‌هایِ شب‌رنگت، شلاق زنِ قلب دیو‌انه‌‌ام‌ شده‌اند.

    قلبِ من در مخمصه‌ی چشمانِ خُمارِ توست.

    قلبِ من مظلوم واقع شده‌ی عرصه‌ی جامِ جهانیِ چشمانِ توست...


    #عشقولانه

    #چالشِ_رادیو‌بلاگی‌ها

    دعوتی‌ها: فروز...میم‌حا

    تی‌آت: "چشم‌هایت" در گویشِ اینوری‌ها

  • موافق [ ۱۸ ] | مخالف [ ۱ ]
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • نیـ ـلی
    • سه شنبه ۲۲ خرداد ۹۷

    بی مُقدمه...



    در 7 ماه نبودنم، گه‌گاهی کامنت‌هایی فرستاده می‌شد.
    همین فسقل کامنت‌ها چنان دلم را مالش می‌دادند که تا چند روز شُل و وِل بود این دلِ ما. ممنونم ازتان :)
    کلِ 7 ماه نبودنم را مرور کنم اشکالی که ندارد؟
  • موافق [ ۱۸ ] | مخالف [ ۱ ]
  • نظرات [ ۴۲ ]
    • نیـ ـلی
    • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

    قوانینه داریم؟! :)

    مسئولان در دولت نهم کارِ بس سوپرمندانه‌ای انجام دادند! قشنگ مشکل بیکاری را با فوت و فن مخصوص به خودشان حل کردند. بیانیه‌ای فرستاند که: "هر کس هفته‌ای دو ساعت کار کند، شاغل محسوب می‌شود!"

    و این‌طور شد که درصد بیکاری حسابی کاهش یافت و مردم هم شاد و خوشحال گشتند.

    یعنی من با این پشتکاری که در ظرف شستن دارم؛ اگر مادرِ محترمه‌ام روزی دو پشیز به من حقوق دهد، شاغل شمرده می‌شوم. رویای مهندسی کیلو چند؟!

    مسئولانِ دولت یازدهم را فراموش نکنیم.
    نورِ چشمی‌ها برای اینکه صادرات غیرنفتی را بیشتر نشان دهند، خیلی تر و تمیز اعلام کردند  "میعانات گازی" را به جایِ صادرات نفتی، جزوِ صادرات غیرنفتی حساب می‌کنیم.

    وَ...خُب... خیلی شیک و مجلسی، یک شبه صادرات غیرنفتی کشور ما دوبله شد! و در عجبم که مردم هم‌چنان شاد و خوش‌حالند.

    این برنامه‌ریزی‌های هوشمندانه منِ بچه را حسابی ذوق زده نسبت به آینده‌ی کشورم می‌کند. چه خر تو خری شود.

    حقیقتاً بخواهند همین‌طور پیش بروند، مشکل گرد و خاک و کم‌آبی و برجام و حتی مشکلِ کنکور هم چند سال دیگر حل می‌شود به حمدِ خدا...

    دولت دوازدهم جان یک پیشنهاد در موردِ گرمایِ جنوب:

    تا در تابستانِ جنوبی‌ها و غربی‌ها در روز 5 نفر گرما زده و سقط نشدند، آن روز را روزِ بحرانی اعلام نکنید!

    روز‌های بحرانی هم حسابی کاهش می‌یابند و ما می‌شویم کشوری با کمترین مشکلات.

    و مردم هم‌چنان شاد و خوش‌حال...


    پ.ن: آخرین غُر زدنم در موردِ گرما! :)

    پ.ن 2: تشکر از یه نفر...نتونستم صورت مسئله رو پاک کنم.

  • موافق [ ۱۹ ] | مخالف [ ۳ ]
  • نظرات [ ۶۵ ]
    • نیـ ـلی
    • جمعه ۱۴ مهر ۹۶

    نوجوانانه!

    شکست عشقی رو وقتی خوردم که فهمیدم بادمجون جزوِ بی خاصیت‌ترین صیفیجاته!

  • موافق [ ۲۹ ] | مخالف [ ۳ ]
  • نظرات [ ۴۸ ]
    • نیـ ـلی
    • پنجشنبه ۲۳ شهریور ۹۶

    مَرا چه شده؟!

    در یک روزِ کاملا عادی که گنجیشکا از گرما عَر عَر می‌کردن، بلند شدم تا برم آشپزخونه و یه لیوان آب بخورم‌. در طولِ راه فکرم منحرف می‌شه به چیزای مختلف.

    - فلان حرفِ فلان کَس

    - وب

    - رمان

    - پس انداز

    - فاطیما کیمیا مهسا سپیده فاطمه 

    - نبودِ پدر و خرید مدرسه و تحویلِ کتاب و سرویس

    وَ...

    - ظرف شستن! :|

    تمام مواردِ بالا یه آن به ذهنم خطور می‌کنه و ذهنم رو مشغول می‌کنه.

    یهو یادم می‌آد که "بابا! من اومدم آشپزخونه آب بخورما" پس یه ماچِ کوچولو روی لُپِ تموم افکارم می‌نشونم و با لبخندِ مهربونی بهشون می‌گم:

    -یه لحظه دست از سرم بردارید تا یا آبِ خوش از گلوم پایین بره بعد دوباره بیاید تو ذهنم...باشه؟!

    خلاصه اونام به دیده‌ی منت قبول می‌کنن و چند لحظه بی صدا یک جا می‌شینن. منم با خیالِ راحت دست دراز می‌کنم که یه لیوان بردارم اما تا به خودم می‌آم می‌بینم به جای لیوان، یک عدد آفتابه دستمه! تعجبم وقتی بیشتر می‌شه که متوجه می‌شم اون‌جایی که ایستادم اصلا شبیهِ آشپزخونه نیست! دقت که می‌کنم متوجه می‌شم اون جا توالت عَست!


    بله دوستان...این روزا اونقدر ذهنم رو درگیرِ افکارِ نه چندان مهم می‌کنم که خیلی این اتفاق برام می‌افته!

    به عنوان مثال می‌خوام برم پذیرایی...ولی تا به خودم می‌آم می‌بینم تو اتاق مادر هستم! همینقدر لِه! D:

    تا حالا برای شما پیش نیامده است؟! :)


    +اگه دوس داشتین یه سر بزنید به این وبلاگ و توی مسابقه‌ی آنه شرکت کنید.

  • موافق [ ۲۱ ] | مخالف [ ۳ ]
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • نیـ ـلی
    • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶

    همین‌قدر خوشتیپیم ما!

    جدیدا یه عکسی از من و رفیقم کشف شده که سوژه شده شدیدا...

    اصولا افراد این عکسا رو برا حفظِ آبرو پخش نمی‌کنن ولی من دیگه دستم برا همتون رو شده‌ست!


    گویا بچه که بودیم عر عر گریه می‌کردیم که «من فقط تُمون سبزه‌ی سهیل رو می‌پوشم»

    حالا هیچ وقت به خواسته‌ی من عمل نمی‌شدا...اَدی خانواده‌ی گرام این خواسته‌ رو تو چنگ گرفتن و براورده کردن! :|

  • موافق [ ۲۰ ] | مخالف [ ۳ ]
  • نظرات [ ۶۲ ]
    • نیـ ـلی
    • پنجشنبه ۲ شهریور ۹۶

    فرازِ کوتاهی از لحظه‌های اخیر!

    ʚϊɞ

    بلاخره یاد گرفتم سیبیل بزنم.

    * * *

    ʚϊɞ

     به کُوزِت نگاه کردم. سر تاپاشو از نظر گذروندم. تُفی به کناری انداختم و گفتم: «زِکّی!»

    پدر فردا پرواز داره...آشِ پشتِ پا...کوزتی کردن...خونه‌ای شبیهِ کاروان‌سرا...

    * * *

    ʚϊɞ

     خوزستان کمی رویِ خوش به خودش دید الحمدالله! :| باران بارید! :)

    البته دما هنوز 50 درجه سلسیوسِ ! :|

  • موافق [ ۱۵ ] | مخالف [ ۲ ]
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • نیـ ـلی
    • يكشنبه ۲۹ مرداد ۹۶

    خوشی‌های نآب! :)

    [خردادِ 94]


    مادر- نیلو بیا و بیخیالِ این اردو شو...راهش دوره...اصلا اگه بری شیرمو حلالت نمی‌کنم.
    به فکر فرو رفتم. آخه کی دلش می‌آد شیرشو حلالِ [این طفلِ معصوم] نکنه؟!
    مظلومیت از چشا می‌پاچه! 8)

    اهم...داشتم می‌گفتم...مادر با تصور کردنِ من در دورانِ شیرخوارگی، دلش نیومد که شیرشو حرومم کنه...و این طور شد که...


    معرفی می‌کنم...مقنعه‌ی من و آرامگاهِ سینا جان! :|


    پی نوشت: درسته اون اردو آخرین اردوی خارج از استانم شد...اما خوشحالم که پافشاری کردم و دو سال پیش به همدان رفتم. :)
  • موافق [ ۲۲ ] | مخالف [ ۳ ]
  • نظرات [ ۳۵ ]
    • نیـ ـلی
    • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶

    کم غذایی از دیدِ دیکتاتوری!

    کلا در مورد کم غذا بودنم زیاد با کسی حرف نمی‌زنم. اعتقاد دارم دردی ازم دوا نمی‌کنه. ولی گاهی مجبور می‌شم ازش بگم...برای کی؟! برای خانوم دکتر و مادرم.

    که در اینجا به بحثِ مادر می‌پردازیم...

    مامانو نشوندم و خودمم روبه‌روش نشستم. وقت رو تلف نکردم و زود حرفامو زدم: «مامان می‌دونی چیه؟! من موقع ناهار خیلی احساس گشنگی می‌کنم اما وقتی پای سفره می‌شینم زود سیر می‌شم. سیر شدن به معنای واقعی‌ها...یعنی اگه دو قاشق دیگه برنج بخورم حالت تهوع می‌گیرم... » و کلی حرفِ دیگه درباره‌ی معده‌ـم...

     و این‌جاست که مادر رحم نمی‌کند و جملاتش را همچون تیر های کلاشینکف به طرفم شلیک می‌کند: «خاک بر سرت[تاکیدِ بسیار بر این جمله]...معدت کوچیک شده مُردال[اصطلاح لری]...همش برای اینه که شبا ساعت 2 می‌خوابی. اصن اینقدر سرت تو کامپیوتره معدت اذیت شده. بدبختی اینه که یه ذره درس هم نمی‌خونی که حداقل اول سال تو کلاس آبروت نره‌. دیشب هم جوابِ خاله‌ـت رو تو گروه ندادی. بلند شو..برو نمی‌خوام همچین دختر تنبلی رو جلو چشام ببینم» 

    و من هنوز که هنوز است هنگِ دیالوگِ آخرشم! :| نامرد مگه با بچه‌ی دو ساله طرفی؟!

    اصولا جوابِ من این است:«مادر جَوان...حداقل یکی دو تا از کارای مفیدی که در روز انجام می‌دمو بینِ لیستِ بلند بالات جا بده تا اینطور ترور شخصیتی نشم» 

    مادر:«مثلا؟!» 

    من:«ظرف شستن» 

    مادر:«اون که وظیفته»

    من: :|


    فقط یه کم نگرانمه! :| :) 


    پی نوشت: تو همچین بحثایی از یه جایی به بعد موضوعِ اصلی فراموش می‌شه...مالِ ما که این‌طوره...شما رو نمی‌دونم.

  • موافق [ ۱۸ ] | مخالف [ ۳ ]
  • نظرات [ ۴۰ ]
    • نیـ ـلی
    • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶