با رفقا چادر به سر در حوالیِ محل زندگیمان کمی کارهای رفیقانه از خود بروز دادیم...که ما مثبت ها و آرام هایش را می گذاریم:

من...مهسا...دمپایی من!

و حالا عکسی دست جمعی:

من...مهسا...سپیده...فاطمه!

با خانواده و داماد ها و خواهر زاده و ها و بقیه ی مخلفات، بعد از چند سال و اندی، بیرون رفتیم! خانواده ی ما عجیب از بیرون رفتن عاجزند و سالی یک بار از خانه دل می کنند! ولی اگر بروند، آن روز چیز خوبی از آب در می آید. مکالمه ی من و یک نفر دیگر در همان روز:

- سهیل بیا اینور.

- سخته تو این سَنگا لیلوفَک (اسطلاح برادر جان...منظورش نیلوفر است)! چیکار داری؟!
- یه عکس هنری بگیر ازم!
- الان وقتش نیست آجی! بیا می خوایم دست جمعی بگیریم!
- یه دونه فقط!
- خوب زود ژستتو بگیر ببینم ژکوند جان!
خندم گرفت...ژستمو که گرفتم اونم خندش گرفت:
- ای ژست نگیری! گفتم حالا می خواد چی کار کنه هی قمپز هنری در می کنه!
بیشتر خندیدم و این خندیدنمون همزمان شد با شنیدن صدای...
چلیک! 

قلعه نادر - کهگلویه و بویر احمد - تیر 96

نمک شو!
+ عاقا! روی عنوان زیاد متمرکز نشوید!
+ خوشحالی یعنی بعد دو روز بیای پنلت...بعد حوصله ی کامنت گذاشتن هم نداشته باشی...بعد 30 تا هم ستاره ی روشن بهت دهن کجی کنند! بعد با نگاه کردن به وبلاگ ها بفهمی که نصف آپ شده ها، وبلاگ هاییه که لزومی نداره براشون کامنت بذاری!