در کویرم!

چشمانم، زمین را نشانه می گیرند و ذهنم با خستگی شروع به تجزیه تحلیل می کند!

ترک خورده است... مثل لب هایم!

خشک است... مثل هیچ جای بدنم! چون عرق را به خوبی روی پیشانی و تیره ی کمر و جای جای هیکلم حس می کنم! خیس خیسم!

با انگشت شستم، شقیقه ام را فشار می دهم که نمی دانم کدام قسمت از مغزم است که فعال می شود و مانند کارتون میگ میگ، لامپی بالای سرم روشن می شود! با این فکر، این بار چشمانم گوی طلایی رنگ معلق در آسمان را هدف قرار می دهند! گیرنده های نوری ام زار می زنند که نکن! اما با بی رحمی به نور تیز خورشید زل می زنم! بعد از چند ثانیه با احساس اینکه که سوزن وارد چشمم می شود، اشکم سرازیر می شود! با شوق انگشتم را با اشکانم ( اشک هایم...فکر بد نکنید http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif) تر می کنم و بر روی لبم می کشم! آب، نرمشان می کند! کارم که تمام شد، لبخندی می زنم. 

چندی نمی گذرد که شیئ ای توجهم را در آن برهوت کرم رنگ، جلب می کند. جلوتر می روم...با دیدن بطری آبی که از قطره های روی بدنه اش می شد به اوج سرمای درونش پی برد، چیزی در وجودم غلیان می کند! ذوقم را با فریاد زدن خالی می کنم و به سمتش می دوم. درش را باز می کنم و بالای سرم می گیرم.

صدای قلپ قلپش را با هیچ چیز عوض نمی کنم! هیچ چیز!



پ.ن: آدم وقتی تشنش باشه، ناخودآگاه نوشتش اینجوری از آب در میاد! http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif