لوکیشن: حیاط مدرسه

افراد: من، مهسا، سپیده و فاطمه

زمان: 13 خرداد 96 - ساعت 12:03 ظهر

سپیده مقنعشو جلو کشید و دوباره عقب برد تا مثلا موهاشو مرتب کنه و بیخیال مکی به آبمیوش زد و در جواب فاطمه گفت:

- آره بابا هنوز همونطور درس می ده!

مهسا خواست حرفی بزنه که یه دختر با سرعتِ خرکی، از کنامون با یه حرکتِ خرکانه رد شد و رو به یه دختر دیگه جیغ کشید:

- وایـــــــــــی! ذلیل مرده کِی موهاتو مِش کردی؟!

مهسا که حرف تو دهنش ماسیده بود، با خنده گفت:

- یعنی دیوونه ی شما دهمی هام!

چشامو تو حدقه گردوندم:

- چرا ما بعد یه عمر رفاقت اگه همو ببینیم با ذوق می پریم بغل همدیگه و ته ته خلافمون اینه که بگیم خدا نکشتت کی سیبیلتو برداشتی؟!ひげ男爵(笑) のデコメ絵文字

فاطمه- چه بدونم! وقتش نیست یه ذره پیشرفت کنیم؟! :دی

همگی خندیدیم...


+

عکس دست جمعی کلاس و دبیر ریاضی

حوصله نداشتم برم از تک تک بپرسم تو راضی ای صورتت معلوم باشه یا نه http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif کارو یکسره کردم http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif

با خودم گفتم زشته برا دبیرمون از این شکلک خرکیا بذارم http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif


+ روزای آخر مدرسه خوشحالم